تعداد بازديد :  
تاريخ : پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
 
اين صدا از كجاست؟ سربر گرداندم. آه! كاشكى هرگز سر برنمى گرداندم، يا سرى نداشتم كه بگردانم، يا چشمانم بر هم نهاده بودند، يا كور بودم و از بى نورى چشم، هيچ نورى به چشمخانه ام رخنه نداشت، در زمانه اى بودم كه سر نبايد مى داشتى، اگر مى داشتى نبايد مى گرداندى اش و اگر مى گرداندى پلك بسته بهتر و اگر چشم نمى بستى كور و اعمى خوشتر.
برخاستم بروم. چند قدم آن طرفتر شنيدم كه مى گفت: «تذكره را جاى ديگر مى نويسند، كس ديگرى مى نويسد، از ما نيست، ما فقط نسخه خوانيم و نسخه نويس. برگشتم ببينمش همچنان افتاده بود.
رفتم داخل خانقاه. درى بود و دالانى كه انتها نداشت، در مقابل در مهرى و سجاده اى و تسبيحى و در كنار دالان از هر طرف طاقچه هاى تو رفته به قدر نيم قامت آدمى مرتفع و به هر طاقچه كسى نشسته بود و چشم بسته و جزوى گشاده مثل كودك نوآموزى كه سبق از حفظ مى كند. گلى سرخ ديدم، در دستى كه از تن جدا افتاده بود و تن، تن حلاج بود. از چوبه دار فرود آمده و ذكر حسين بن منصور حلاج مى خواند و بعد گل ياسى سپيد در دست شيخ نجم الدين كبرى، در دست ديگرش كاكلى موى بريده. نفس نفس مى زد كه از جنگ مى آمد. تازه نشسته بود و ذكر نانوشته مى خواند و از حفظ مى كرد و من در جست وجوى شيخ زمان خويش مى بودم.
شيخ به شيخ مى گذشتم و تذكره مى خواندم و به زمان خويش نمى رسيدم. چقدر راه مانده بود؟ نمى دانم، چقدر راه رفته بودم؟ نمى دانم. تند مى گذشتم. مى دويدم. عجول و بى حوصله و مضطرب كه مبادا به عصر خود نرسم و هميشه در اين دالان تودرتوى زمان بمانم. يا مبادا دالان، بى آن كه به عصر من برسد تمام بشود، در جايى ميان من و عطار.
برگشتم و نگاه كردم. آن قدر تند آمده بودم كه از توفان آمدنم، اوراق مشوش شده بودند و نانوخوران در هوا شناور بودند.
آشفته اين همه بى سامانى، چهره آشنايى ديدم. گل لاله اى در دست داشت و تذكره خويش از برمى خواند. ذكر امام روح الله خمينى. مى شناختمش. مردى كه ملك دارى را از «اسفار» و «فصوص» و «جواهر» آموخته بود.
در همان نزديكى ها شيخى ديگر نشسته بود، خاموش و آرام، بى دغدغه و بى آن كه چيزى بخواند، بى گلى و بى بويى، آغشته به خون، غرق رضايت، كتابش بسته بود و بر زمين افتاده. برداشتم بخوانمش، به عنوانش نوشته بود ذكر شيخ مصطفى چمران.
... ذكر مصطفى چمران، قدس الله روحه العزيز
آن اول مجاهدين، آن اوستاد مشاهدين، آن سردار سردار، آن غمزده غمخوار، آن طالب درد، آن يگانه فرد، آن سالك پاخليده، آن خون جگر چكيده، آن محنت كش بلا رسيده، آن آشناى غربت چشيده، آن رفته رسيده، آن راهنماى عاشقان، مصطفى چمران- رحمة الله عليه- از جمله اكابر بود. سلطان حقايق بود و شاكر دقايق و در همت و مجاهدت نظير نداشت. به مناعت علمدار و در فراست و كياست، از جمله پيش افتادگان، و در شجاعت بى مثل بود؛ تا آنجا كه امام روح الله خمينى- رحمة الله عليه- در صفت وى گفت: «چمران سرافراز زيستى، و سرافراز رفتى به جانب حق تعالى.» در همه علوم زمانه ذوفنون عالم بود، و در كلام عرب از جماعت واقفان. در موضع سخن كلماتى عالى؛ و بيانى شافى داشت. محبوب همگان بود و به تجرد تعليقى وافر داشت. غمخوار مستمندان بود و همدرد ايشان، و نفس را رياضت بسيار دادى.
از ابناى زمان و اهل دنيا سخت تنگدل بود، نه دل آن داشت كه «اذ ذهب مغاضبا» بگريزد، و نه طاقت آن داشت كه «حال بينهما الموج فكان من المغرقين» بماند و بنشيند. در بزم نشست ننمودى و اگر به جبر اطرافيان رفتى، افسرده بود و خاموش. با سيد محمود طالقانى صحبت داشت، و به درس شيخ مرتضى مطهرى مى شد، و سخن در حالات او بسيار است؛ تا آنجا كه در تمامى عمر لحظه اى از ياد حق غافل نشد و همواره ذكر او مى كرد. ابتداى كار او چنان بود كه در ايام شباب به ميان كفار بود و دانش حاصل كردى. چندان كه در تمام علم هاى ايشان دستى يافت، و سبب توبه او كس ندانست. آنقدر هست كه به مصر هجرت كردى، و در فنون نظامى رياضت بسيار ديدى در خدمت ناصر نامى. مدتى بر اين حال بگذشت و از مهتران گروه خويش شد.
پس ناصر بمرد و ديگر اميران را رغبتى نبود به غزا. پس به لبنان شد و به غزاى با جهودان پرداخت. بعد برآمدن غازيان مسلمان بر اميران ستمكار در ايران، به آن ولايت شد، و مدتى به امور ديوان پرداخت. پس چون ملك عراق فتنه آشكار كرد، به خطه خوزستان شد و به حرب او پرداخت؛ و چون بدانست اين تيه؛ به پا گذاشته نمى شود، به سر رفت و بگذشت، تا به آرزوى خويش رسيد كه لقاى خداى عزوجل مى بود.
نقل است به كودكى؛ اهل وى بدو نقدى بدادند تا نانى بستاند و اهل؛ روزه بگشايند، كه ماه صيام بود. در مسجد به سائلى تهيدست برخورد؛ مال را بدو داد و بى نان به خانه شد، اهل، وى را سياست نمودند و از مال بپرسيدند، هيچ نگفت.
و نقل است كه در شتا، سائلى ديد برهنه در سرما خفته، پس همدردى كرد او را، آن شب در بستر نشد، و در سرما بخفت، و علتى در وى پديد آمد و او را وقت از اين علت خوش شد.
و نقل است وقتى به كتاب شدى؛ در سرما و ميان خانه و كتاب؛ مسافت دراز مى بود. هر روز پياده رفتى و بازآمدى، و هيچ مال از كسى نپذيرفتى و گرپدرش مى بود، كه از غايت بى نيازى سر هيچ چيز و كس نداشت.
و نقل است چون او را در غزا جراحتى سخت آمد، پس به فضل خداى درست گشت. مى گفت: «من بازيافته ام، و از آن خداى عزوجل، و ديگر «من»ى به ميان نباشد.»
نقل است در غزا بود، بر دخمه اى مى بگذشت، ناله اى شنيد كه كس مناجات مى كرد، اين شنيده در دلش آويخت؛ و وقتش خوش شد، پس دست به دعا برداشت و مى گفت: «خدايا به كربلا آمده ام، چنان نما كه چون ياران حسين بن على شهيد شوم - رضى الله عنهم - و چونان كه به گاه شهادت ايشان، حسين خود به بالين ايشان مى رفت؛ به بالينم آيد و مرا از باده عشق تو سيراب كند.»
و گفت: «الهى درد دل را بيدار كردى و غرور را ببردى.»
و گفت: «خوش دارم پيكرم بسوزند و خاكسترم به باد دهند، تا گورى از اين سراى دنيا به من مشغول نباشد.»
و هم او گفت كه: «فهميدم سعادت به كس مى نياسايد؛ الا دردمندى و شهيدى.»
و شكايت به خدا برد كه دلشكسته ام و از ظلم تاريخ، مظلوم، و از جهالت خلقان خروشانم و گفت: «اينجا؛ پيشه قلب، سوختن است، و اينجاست كه حواس به سخن درآيند و بانگ غريو دل باشد كه بر آسمانها رود.»
و هم او گفت: «زيبا باشد سخن درويش دلسوخته در نيم شب، و خوش باشد عبور از ثغر جان و دنيا را سه طلاقه كردن، و بى ترس و بى اميد، ياغى شدن بر ستمكاران.»
و هم او گفت: «مرا عشقم كردند كه در سينه عاشق بسوزم، و اشكم كردند كه در چشم يتيم بجوشم، و آهم كردند كه از سينه دردمند برشوم و بر آسمان روم.»
و نقل است، چون گاه شهادت در رسيد، دوستان را وداع كرد و بوسيد، وگر خفته بودند، و گفت كس برين سوى تر نيايد، و برون شد، و كس ندانست كه به كدامين جانب مى شود، به جانب خصمان يا به جانب دوست؛ تعالى و تقدس، و در آن ناحيت تيرها باريدى چون بر سپاه حسين بن على - رحمة الله عليه - و تيرى بر سرش آمد و پشتش به زمين نشاند. مريدان به گردش آمدند و مويه ها كردند و بر مركبش نشاندند و به معالجتش پرداختند، پس در راه برفت، و گويند به وقت شهادت تبسمى بر لبان مى داشت.
خاموشى اش نشانى از: «فزت برب الكعبه» بود، و قامت راستش نشانى از سجده، و مى گفت: «خدايا از خلق گريزانم، به سوى تو، در جوار رحمتم مسكن ده» و در لحظه شهادت آيتى بود بر: «يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون» (۱۱۱/۹)
مصطفى چمران چنان كه به دل مى خواست برفت و در حق ناپيدا شد و كس ندانستش آنچنان كه نشنيدم كس بگويد به خواب ديدمش و فلان حال بود و فلان گفتار داشت.
و نقل است كه روزى گفت: «خدا آنان را به مرگ خونين برد كه دوست تر همى دارد.»
پى نوشت:
* اين گفتار به سبك «تذكرة الاوليا»ى عطار به رشته تحرير درآمده است، نويسندگان آن نه عطار شناسند، نه تذكره شناس و نه مصطفى شناس، دو يا سه دانش آموزند در سال دوم راهنمايى كه با ذوقى وافر و مطالعه اى چند در اين راه خطير گام برداشته اند. نويسندگان جوان اين نوشتار تمام آنچه كه از دكتر چمران مى دانسته اند نياورده اند و صرفاً به اجزايى بسنده كرده اند كه شايد چندان مهم نيز جلوه ننمايد. چنانچه عطار از جزييات زندگى مشايخ خود قدرى را افكنده و از مرزهاى زمان و مكان گذشته و اشتراكات خصايص عرفانى و انسانى را جست وجو مى نمايد، نويسندگان اين نگاره نيز آن قدر از اخبار شهيد چمران برگزيده اند كه با ديدگاه عطار موافق يافته اند.
تهران - بزرگمهر شرف الدين نورى
سيداميد موسوى حجازى
سيدمقداد ترابى
 
فرازهايى از نيايش هاى دست نوشته شهيد دكتر چمران
شكوه درد
 
من اعتقاد دارم كه خداى بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجى كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مى دهد، و ارزش هر انسانى به اندازه درد و رنجى است كه در اين راه تحمل كرده است و مى بينيم كه مردان خدا بيش از هر كس در زندگى خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند.
على (ع) بزرگ را بنگريد كه خداى درد است، كه گويى بندبند وجودش با درد و رنج جوش خورده است.
حسين (ع) را نظاره كنيد كه در دريايى كه درد و شكنجه فرو رفت كه نظير آن در عالم ديده نشده است.
و زينب كبرى (س) را ببينيد كه با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمى را بيدار مى كند، روح را صفا مى دهد، غرور و خودخواهى را نابود مى كند. نخوت و فراموشى را از بين مى برد و انسان را متوجه وجود خود مى كند.
انسان گاه گاهى خود را فراموش مى كند، فراموش مى كند كه بدن دارد، بدنى ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب پذير است، فراموش مى كند كه هميشگى نيست، و چند صباحى بيشتر نمى پايد، فراموش مى كند كه جسم مادر او نمى تواند با روح او هم پرواز شود. لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و غرور و قدرت مى كند، سرمست پيروزى و اوج آمال و آرزوهاى دور و دراز خود، بى خبر از حقيقت تلخ و واقعيت هاى عينى وجود به پيش مى تازد، و از هيچ ظلم و ستمى روگردان نمى شود. اما درد آدمى را به خود مى آورد، حقيقت وجود او را به آدمى مى فهماند، و ضعف و زوال و لذت خود را درك مى كند و دست از غرور كبريايى برمى دارد، و معنى خودخواهى و مصلحت طلبى و غرور را مى فهمد و آن را توجيه نمى كند.
خدايا! تو را شكر مى كنم كه با فقر آشنايم كردى تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونى نيازمندان را درك كنم.
خدايا! تو را شكر مى كنم كه باران تهمت و دروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردى تا در ميان توفان هاى وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه ور شوم، و ناله حق طلبانه من در برابر غرش تندرهاى دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم و درد و رنج على (ع) را تا اعماق روحم احساس كنم، على (ع) بزرگ، على (ع) نمونه، على (ع) مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش و با تمام درخشش خيره كننده اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت و بيش از هزار و چهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان، در اذهان اكثريت مسلمانان باقى مانده است و شخصيت بى همتاى اين نمونه روزگار براى ميليون ها بشر ناشناخته مانده است.
خدايا! تو را شكر مى كنم كه مرا با درد آشنا كردى تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايى درد پى ببرم و ناخالصى هاى وجودم را در آتش درد بسوزم و خواسته هاى نفسانى خود را زير كوه غم و درد بكوبم و هنگام راه رفتن بر روى زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد، تا به وجود خود پى ببرم و موجوديت وجود خود را حس كنم.
خدايا! تو را شكر مى كنم كه مرا در آتش عشق گداختى و همه موجودات و خواستنى ها را به جز عشق و معشوق در نظرم خوار و بى مقدار كردى، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگى و آرامى بگذرم. دردها، تهمت ها، ظلم ها، فشارها و شكنجه ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر مى كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزانى داشتى، تا گاه گاهى از دنياى ماده درگذرم و آن جا جز وجود تو را نبينم، و جز بقاى تو چيزى نخواهم و بازگشت از «ملكوت اعلى» براى من شكنجه اى آسمانى باشد كه ديگر به چيزى دل نبندم و چيزى دلم را نربايد.
خدايا! اكنون احساس مى كنم كه در دريايى از درد غوطه  مى خورم، در دنيايى از غم و حسرت غرق شده ام، به حدى كه اگر آسمان ها و زمين را، و همه ثروت وجود را به من ارزانى دارى به سهولت رد مى كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كنى و آسمانى از عذاب بر سرم بريزى و زير كوه هاى غم و درد مرا شكنجه كنى، حتى آخ نگويم، كوچكترين گله اى نكنم، كمترين ناراحتى به خود راه ندهم، فقط به شرط آن كه ذكر خود را، و ياد خود را، و زيبايى خود را از من نگيرى، و مرا در همان حال به دست بلا بسپارى، به شرط آن كه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه ها را به جان و دل بخرم و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براى ما يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمى دهد، شكست و پيروزى مادى در من تأثيرى ندارد.
خوش نداشتم و ندارم كه دوستانم و بزرگان، به خاطر دوستى و محبت از من دفاع كنند و مرا از ميان توفان بلاى حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوى و مادى آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.
اما هميشه مى خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه اى از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛
مى خواستم هميشه مظهر فداكارى و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم؛
مى خواستم در درياى فقر غوطه  بخورم و دست نياز به سوى كسى دراز نكنم؛
مى خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكارى و ايمان و پايدارى خود بلرزانم؛
مى خواستم ميزان حق و باطل باشم و دروغگويان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا كنم؛
مى خواستم آن چنان نمونه اى در برابر مردم به وجود آورم كه هيچ حجتى براى چپ و راست نماند و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد و هركس، در معركه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براى كسى نماند.
اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مى خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند نه به خاطر محبت و دوستى، اگر به هدف من علاقه مندند، به خاطر طرفدارى از حق باشد نه رحم و شفقت به دوستى دلسوخته و رنجيده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد. خدايا! هدايتم كن، زيرا مى دانم كه گمراهى چه بلاى خطرناكى است.
خدايا! هدايتم كن، كه ظلم نكنم، زيرا مى دانم ظلم چه گناه نابخشودنى است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفى است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسى بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه اى است.
خدايا! ارشادم كن كه بى انصافى نكنم، زيرا كسى كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش، تا حق كسى را ضايع نكنم، كه بى احترامى به يك انسان همانا كفر خداى بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاى غرور و خودخواهى نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباى تو را مشاهده كنم.
خدايا ! پستى دنيا و ناپايدارى روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكى مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهى در مقابل توفان ها هستم. به من ديده اى عبرت بين ده، تا ناچيزى خود را ببينم و عظمت و جلال تو را به راستى بفهمم و به درستى تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مى دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده .
خدايا! مى خواهم فقيرى بى نياز باشم كه جاذبه هاى مادى زندگى، مرا از زيبايى و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مى سوزد، قلبم مى جوشد، احساسم شعله مى كشد، و بند بند وجودم از شدت درد صيحه مى زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش .
خسته شده ام، پير شده ام، دلشكسته ام، نااميدم، ديگر آرزويى ندارم، احساس مى كنم كه اين دنيا ديگر جاى من نيست، با همه وداع مى كنم، و مى خواهم فقط با خداى خود تنها باشم.
خدايا به سوى تو مى آيم، از عالم و عالميان مى گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكنى ده ...

برچسب‌ها: